و حج

حج یعنی عبودیت،حج یعنی نذر به درگاه خدا،حج یعنی دلهره و اضطراب برای پذیرفته شدن،حج یعنی وقتی اسمت را می خوانند فریاد می کشی و اشک می ریزی؛یعنی فقط دعا میکنی و به نام الله مسجد دانشگاه خیره می شوی که خدایا مرا از یاد مبر خدایا مرا هم بپذیر. حج یعنی شوق لباس احرام ،یعنی خداحافظی با عزیزانت اما برخلاف همیشه دلت می خواهد زودتر از کنار آنان بروی و اشک نمی ریزی ،حج یعنی در هواپیما تصور می کنی که آنجا کجاست؟و فقط تویی و تسبیحت..می بینی؟؟!اینجا همه عاشق اند،همه منتظر که آنجا کجاست؟! ولی اینجا مدینه است جایی که شاید هر کجا قدم گذاری جا پای پیامبر و علی و فاطمه است.حج یعنی لحظه ورود،به مسجد النبی یعنی وقتی تمام وجودت به هم می ریزد،انگار کسی تو را در خود می شکند ،انگاراز دنیا به سوی معراج پرتاب می شوی،انگار....

اولین نماز در مسجد پیامبر برایم شیرین تر از اولین نماز نه سالگی است.اینجا عرب و عجم و ترک جدا از هر برتری کنار یکدیگریم.اینجا نماز جماعت مسجدمان نیست اینجا قطعه ای از بهشت است،اینجا مثال هر که با تقواتر نزد خدا گرامی تر متبلور می شود.مدینه شهری است که هر کجا راه میروی باید ذکر کنی و صلوات بفرستی آخر تو جا پای پیامبر می گذاری.نمی دانم آن گنبد خضرا چه دارد که محو تماشایش می شوم ،آن گلدسته ها با دلم چه می کنند که اینگونه آشوب می شود.حس می کنم رحمت اللعالمین مرا می بیند،عبادتم را می شنود ،حرف هایم را،درد و دل هایم را،انگار پدرم بود.نه....نه...او از پدرم مهربان تر است.

آن خانه کوچک ،آن قبر نور ،محراب پیامبر و خانه ی دختر مسمار دیده اش.آنجا ..آنجا روضه رضوان بود،جایی که هر شب به شوق او با فرط خستگی روزانه به سراغش می رفتیم.نمی دانی تو نمی دانی چه عالمی دارد خواندن قرآن و چه ها که سوره محمد (ص) با دلت نمی کند. این جا باغی از باغهای بهشت است.حس غریبی در تو راه ندارد چون همه به تو لبخند می زنند،چون دوستت دارند آخر اینجا سُنی ترکیه ای به من کمک می کند که گم شده ام را بیابم چرا که با هم حرف می زنیم راجع به قرآن و دین انگار همه با هم عقیده مان یکی است.

اما بقیع و دیگر هیچ.

بقیع نیازی به حرف و حدیث ندارد ؛بقیع محزونگاه تمام عاشقان است.آنجا کسی سوال نمی کند چرا گریه می کنی؟کنج بقیع که خلوت می کنی انگار همه تاریخ در جلو چشمانت صف می بندند؛ انگار می کنی همه آنها را دیده ای با آنها حرف زده ای،انگار عزیزترین انسان هایی هستند که دیده ای و با آنها زندگی کرده ای و حالا آنجا آرام و مطمئن خوابیده اند. اشک می ریزی که چرا از نزدیک زیارتش نمی کنی و فقط از دور نظاره گرشان هستی آنوقت یادت می افتد که درد دوری همیشه با ماست دوری از پیام آوران نور و وقتی بر میگردی دوری از دین و شاید خدا!

اکنون لحظه فراق است هفت روز گذشت به سرعت یک لبخند و شاید به مدت لغزش یک اشک. آرزو کردم کاش نمی گذشت اینجا همه فرشته اند، همه سفید پوش دست به دست هم با هم حرکت به سوی جهاد ، جهاد علیه نفس ، جنگ با شیطان ، دوستی با خدا. می خواهی جایی بروی که نمی دانی کجاست و همیشه نامش را شنیده ای و فقط عکسش را دیده ای و برایت تعریف کرده اند. اما دوری از جایی که تمام روز با ذکر صلوات راه می رفتی باید درود گویی، باید دل بکنی اما به خدا نمی شود آخر مگر می شود از شهر نور دل کند،آخر مگر تو می توانی از بهشت برگردی ؟!!! نمی توان.... سخت است اما فقط به امیدی به تو بدرود می گویم که شاید برگردم و دوباره ببینمت.

 

اینجا شجره است جایی که همه با هم نیت می کنند «لبیک اللهم لبیک لبیک لا شریک لک لبیک ان الحمد و النعمه لک و الملک لا شریک لک لبیک» این جمله روح از بدنت جدا می کند حس می کنی در آسمانی.حالا تو در تحریم هستی ،اکنون نباید به خود فکر کنی آیینه نبین، عطر نزن، مواظب لباست باش،کسی را آزار مده، قسم نخور، فحش نده، فخر نفروش ؛ اینها همه تحریمت می کنند. چطور می توانی تحمل کنی؟!! اما باور کن من این ها را دوست دارم آخر یک روز و یک شب می خواهم یک انسان باشم یکی که خدا دوستش دارد.این ها همه سخت است اما لذت دارد. اکنون وقت طواف است... مواظب باش... طوافت را بشمار.... تکان نخوری... اینها همه به فرشته های طواف کننده سفارش شده،آرام آرام که قدم می گذاشتیم همه دلهره داشتیم آنجا کجاست؟چه حسی خواهیم داشت؟!!و هزاران سوال که از ذهنمان می گذشت و از هم می پرسیدیم و لحظه دیدار...

من نبودم آخر این منم که در مقابل خانه معبود ایستاده ام ... باورم نمی شود.... این من نیستم... نه... نه.. باور کن این تویی که در لباس احرام ،این چشمان من است که می بیند فرصت برای شک زیاد است اما اکنون وقت یقین است. پاهایم سست شد انگار نه قدرت داشتم و نه می توانستم تفکراتم را که از قبل داشتم عملی کنم.فقط این را می دانم که سجده کردم و اشک ریختم باور کن نمی دانستم که چرا اشک می ریزم، انگار همه دنیا به تعظیم خدا ایستاده و دعا کردیم، همه دعا کردیم و وقتی برگشتم دیدم که حاجتم برآورده شد،خدایا با دل من چه کردی ؟!!

«لحظه دیدار کعبه هر دعایی بکنی برآورده می شود» این جمله همیشه در ذهنم باقی مانده و من دیدم ،دیدم که اجابت شد.