نوشتن بعد چند ماه خیلی سخته اما همه تلاشم رو میکنم تا دوباره همون بچه مثبت قدیم باشم. دلم میخواست یه چیز شاد و جالب بنویسم اما باور کنید خیلی سخته و نمیتونم دروغ بگم.

گاهی اوقات آدم حس عجیبی داره یه چیزی بین آسمون و زمین  بین هستی و نیستی  پوچی و معنا . نمیدونم همه اینا رو حس کردید یا نه اما آرزو میکنم هیچوقت حس نکنید. احساس خوبی ندارم راستش دنبال آرامش میگردم گمش کردم  دیگه تو وجودم نیست و خیلی از حس های خوب رو دیگه ندارم.

شدم یه آدمی که خودشو تو جریان تند زندگی انداخته تا سرنوشت اونو به هر جا که خواست ببره میخواد به سنگ بخوره یا نخوره.

هیچ چیزی منو شاد نمیکنه بهم آرامش نمیده شاید یکی بتونه کمکم کنه با یه حرف یه تلنگر یا حتی یه پیشنهاد . اما هنوز از خدا نا امید نشدم هنوز چشم امیدم به اون بالاست اونجایی که پر از ستاره است اونجایی که همین الان داره ازش برف میباره اونجایی که هر وقت دلتنگ میشیم و خسته به اونجا نگاه میکنیم آره آآآآآآآآآآآآآسسسسسممممممممووووووووون

 کاش خدا اون بالا نبود همین پایین کنارم بود تو بغلم حسش میکردم

خدایا باز کاری کن کنار هم باشیم با هم حرف بزنیم درد و دل کنیم و مهربون باشیم

خدایا کاری کن مثل قدیم ها وقتی دعا میکنم از ته دلم دعا کنم اونجوری که باورت دارم.

خدایا با این اوضاع باز من امیدم به تو هست تا با یه معجزه کوچیک یا یه اتفاق خوب بشم همون بچه مثبت قدیمی.

آمین