دیدید بعضی ها یه حرف هایی می زنن که آدم از بی مزه گی اش خنده اش می گیره!!! یا حرصش!!! جاری من جزو این دسته آدماست یعنی تو این 6 سال یه حرف منطقی از این آدم من ندیدم....فکر نکنیید چون جاری ام اینجوری میگم نه ..این یه بررسی هست که من دارم انجام میدم ..مثلا پسر عموم هم جزو این دسته است این گونه آنقدر اعتماد به نفس دارن که فکر میکنن همه حرفاشون به جا و درسته...یا کسایی هستند که دوست دارند با تحقیر کردن دیگران خودشون رو بزرگ کنند یادتون باشه طبق تحقیقات من این گونه از انسان ها جزو پست ترین نوع بشری هستند...یا کسانی هستند وقتی از دستشون ناراحتی اصلا اندازه نخود به روشون نمی یارن انگار نه انگار اتفاقی افتاده و تازه اگه بفهمن با توجیحات مسخره ماجرا رو به نفع خودشون تموم می کنند و تو رو مقصر جلوه میدن اینم مثل شوهرم بود این گونه بشری برای اعصاب هیچ کس جز خودشون ارزش قایل نیستند...انسان شناسی جزو سخت ترین تحقیقاتی هست که من هنوز دارم دنبالش میگردم و بعدا بیشتر باهاتون در میان میذارم
گاهی یه چیزایی توفکر آدم هست که تو فکر دیگران نیست و تو دوست داری بهش عمل بشه اما چون طرف مقابلت نمی دونه پس همه چی بهم میریزه...یعنی چی؟ یعنی همین...امروز همسرم ازم یه سوال پرسید گفت:مادر شدن چه احساسی داره؟جواب دادم یادته پارسال تو حیاط لاله کاشتم امسال فقط چند روز که گل داده و من تازه زیبایی لاله ای که پارسال کاشته ام رو دیدم ...مادر شدن عین همینه... افسردگی بعد از زایمان شنیدید اگه ندیدید منم...به خاطر همین کمتر آپ میشم چون نمی خوام حس های بد منتقل کنم..کاش دوباره بشم همون بچه مثبتی که واسه همه چی جواب داشت... من که برای جامعه خود مفید نبودم لاآقل یه عکس بذارم ببینید شاید مفید باشم....عکس دخترم ..نرگس
احساس مادر شدن یه حس جدیدی است که وقتی واسه اولین بار تجربه می کنی واست یکم غریبه...نه مثل ازدواج کردن ...نه مثل لباس عروس پوشیدن..اشتباه نکنید مثل خریدن کفش با کلاس و مارکدار که بخوای جلوی همه پز بدی هم نیست...اینکه بهشت زیر پای مادران است و مادر بیشتر از همه آدمو دوست داره و رفیق بی کلک مادر ...همه اینا درسته ...اما این ماجرای مادر شدن شبیه درد عشقی کشیده ام که مپرسه..چرا؟ چون نه میشه خوب خوابید مثل همیشه..نه میشه رفت گردش..نه میشه خوب خورد..گلاب به روتون روم به دیوار وااااااای این دستشویی رفتن هم یه سریال 90 قسمتی واسه خودش.اگه حساب کنیم هر خانوم بارداری 9 ماه بارداری داره بهتون قول میدم 6 ماهشو تو دستشویی گذرونده و از 3 ماه باقیمانده حدود 2 ماه هم فقط خورده میمونه 1 ماه عمر مفید که اونم به درد شکم و حالت تهوع میگذره.حالا از بی خوابی های شبانه فاکتور میگیرم ..می خوای بخوابی یهو دستشویی ات میگیره..دوباره تازه میخواد خوابت بگیره گرسنه میشی..میری چیزی میخوری برمیگردی دوباره میخوای بخوابی تشنه ات میشه ...این آب خوردن عوارض هم داره دیگه ...خلاصه ماجرا رو بگیر تا صبح
نکته اخلاقی: کاش بچه عین ماشین بود تحویل یه هفته ای داشت.
سلامی به گرمی تابستان.
حس تملک زنانه معادل غیرت مردانه است اما فرقش اینه مردا وقتی غیرتی میشن رگ گردنشان بزرگ میشه اما ما وقتی حس تملک زنانه مان گل می کنه لب و لوچه مان آویزان میشه.حس تملک زنانه یعنی زن ها دوست دارن شوهرشان فقط مال خودشان باشه و مال هیچ کس نباشه .حتی دوست ندارن شوهرشان با مادر و خواهرشان صمیمی حرف بزنن.حس تملک زنانه باعث میشه زن ها پیامک های شوهرشان را کنترل کنن و یا تو خیابان نگاه کنن ببینن کجا رو داره نگاه می کنه و اگه مرد بیچاره یکم چشم چران باشه باید فاتحه اون مرد رو تو همین جا خوند....فاتحه ....صلوات....
نکته مهم:اگه حس تملک زنانه همسرتان فوران کنه زندگی واسه مردا جهنم میشه و شاید به خود کشی دست بزنن چون جرات طلاق ندارن....بیخود نگو ...پول داری 2009 تا سکه بدی...خوب نداری..پس بسوز و بساز و اون چشماتو درویش کن.
بعد از گرفتن مدرک همه ما مثل گرسنه های آفریقایی به سوی بازار کار حمله می بریم اما این بازار کار خیلی شلوغ و ما واقعا نمی تونیم از بین اون همه تنوع کار و شغل (خصوصا مطابق با رشته درسی مون) یکی رو انتخاب کنیم و حتی تاریخ نشون داده دچار سختگیری در انتخاب هم شدیم.اون موقع یکی مثل من میشینه تو خونه و فقط النگوهاشو میشماره و یا کلاس زبان می ره و میبینه که هیچ کدام از اینها پاسخگوی نیاز های روحی و روانی اش نیستن به سراغ آموزش خیاطی میره و با خودش میگه من که این همه پول خرج کردم چیزی نشدم و به درد جامعه نخوردم و برای جامعه خود مفید نشدم لااقل برم خیاطی یاد بگیرم و واسه شوهرم پیژامه بدوزم شاید اینجوری به درد جامعه خوردم.
نکته معنادار: امید جامعه به ما جوانان است پس انها را چشم براه نگذاریم و اگر ما جوانان نفری فقط و فقط یه پیژامه بدوزیم خدمت شایانی به این ملت و دولت کرده ایم.
همسر من یه مردی است مثل بقیه که اصولا همه سر و ته یه کرباسن...تو زندگی اون شکم ..غذا..و خنده من نقش عظیمی در زندگی اش دارن..یک عدد مثال:خونه مثل بازار شام باشه..ظرف های پارسال عید مونده باشه..اصلا مهم نیست مهم اینه وقتی میاد خونه غذا به طور کامل حاضر باشه اونم خوشمزه و من هم با سر و تیپ خوشگل کرده و خندان باشم ..اون موقع همه مشکلات حل..سالی دو بار عصبانی میشه و اون موقع است که من فقط باید ساکت باشم و بگم حق با اونه..حتی اگه نباشه..(بیچاره من)..اما من هم فوت و فن شوهر داری رو بلدم اما گاهی هم که کاری از دستم بر نمیاد شب زیر لحاف اینقدر گریه می کنم تا خوابم ببره..آخی.
بسیاری خصوصیات دیگر که مجال ذکر اون در این منبع نیست و برای اطلاعات بیشتر به همسایه های بغلی صغرا خانوم و کبری خانوم مراجعه کنید.
گاهی اوقات باید تو یه شرایط سخت زندگی کرد...یک عدد مثال:واست کار نیست و مثل من رفتی کارورزی و مدرکتم گرفتی ها اما هنوز دست از سر اون محل کارورزی ات بر نمی داری و با هزار پررویی می ری تا شاید باهات قرار داد ساعتی ببندند..کجاش سخته؟؟؟ میگم :: این همه پرویی سخت نیست؟؟؟؟؟ یا بخوای معامله خونه بکنی و هر روز پاشی بری مشاور املاک و خودتو به هر دری بزنی تا بتونی یه خونه جور کنی...این همه بنگاه رفتن و چونه زدن هم سخته...نمی دونم شما به این مسایل چی میگید؟؟ شرایط سخت یا..
نکته اخلاقی::اصلا نکته اخلاقی در کار نیست خودتون هر چی دوست دارید برام بنویسید البته مثل پست های قبلی من به موضوع ربط داشته باشه هاااا.
تعریف از خود نباشه اما این مدت که نبودم رفته بودیم مسافرت و یه کله هم به خارج از کشور زدیم. حرفم یه چیز دیگه است..نه داداش مقا یسه نیست .. الان میگم...
راستش وقتی از مرز خارج شدیم خانم های ایرانی همه لباس هاشونو در آوردند و بدتر از اون ترک ها شدند ..سوار تاکسی که شدیم راننده می گفت :چرا زن های شما اینجوری اند ولله اینارو بذاری از روس ها بدتر لباس می پوشن..تعصبی برخورد نمی کنم اما یارو میگفت همه اینایی که اینجوری لباس می پوشن همشون فارس زبان هستند البته خودم هم دیدم .راستش خجالت کشیدم وقتی اون زن ها رو با اون وضع دیدم .... کاش بودین و می دیدین و شاید دیدین که چه جوری بهشون نگاه می کردند و مردهاشون دریغ از یه جو غیرت و شرف...خیلی ناراحتم بذار یکم آب بخورم .....شور شور ...... حالا بهترم ...
نتیجه اخلاقی: وقتی با عکس دوران مجردیتون پاسپورت می گیرین فکر نمی کنین بعد ازدواج قیافه تون عوض میشه و هی باید به مامور ها جواب پس بدی و تا اسم دختر عموی دایی عمه خاله بابات حفظ باشی...عزیزم برو عوضش کن ...هر بار ما باید این وضع رو تحمل کنیم.
چی بپوشم یا چی می پوشی ماجرایی تاریخی است ؛؛؛ دقیقا به زمانی که حوا برای اولین بار پاشو رو زمین گذاشت و خواست بره مهمونی.
اما این تاریخچه تو خانواده ما به خواهرم و در خانواده همسرم به خواهر شوهرم بر میگرده.این دسته آدما اونایی هستند که یک ماه پیش و آمار نشون داده حتی به سه ماه قبل از عروسی به فکر فرو می روند و چشم بازار رو در می آرن که چی بپوشیم و حتی گاهی تا مرز گریه هم می روند.(این دسته اول خواهرم بود) دسته دوم اونایی هستند که به فکر اینن که بقیه چی می پوشن...یک عدد مثال: تو چی می پوشی؟چه رنگی؟کوتاه؟آستین داره؟یقه اش چه مدلی؟پوشیده است یا بندی؟و حتی جنس پارچه چی؟؟؟ و اگه توی این بیست سوالی برنده بشی طرف مقابل خودش رو می کشه تا یه لباسی بخره یا بدوزه که با کلاس باشه و از مال تو خوشگل تر ..و تازه اگه لباستو ببینه میگه: آها آره از این مدل لباس دیده بودم یا یقه اش فلان..که اونجا است که تو رو عین یه سوسک له می کنه.(دسته دوم خواهر شوهرم بود) . اما خدا وکیلی تو جزو کدوم دسته ای؟؟؟
نکته اخلاقی: همیشه چند ماه پیش لباس بدین به خیاط که مجبور نباشین تو استرس بیفتین و به خیاط دروغ بگین تا لباستونو زود حاضر کنه چون دروغگو دشمن خداست و کم حافظه است.
راستش من از اون بچه هایی نیستم که همینجوری یه چرتان پرتانی تو وبلاگم بنویسم ..باید از دلم بیاد.. و جزو بسیج خواهران و زنان زهرا و طرح عفاف و حجاب هم نیستم .اینو گفتم تا بدونید حرفی که می زنم واسه اصلاح و چی و چی نیست من معتقدم هر کسی رو، تو قبر خودش میذارن اما هر کدوم از ما هم باید تلنگری داشته باشیم که دیگری رو بیدار کنه شاید با تلنگر ما بیدار شد اما با زبان مهربانی نه خشونت و زور....این تا اینجا.. و اما بعد
استاد تاریخ دانشگامون یه بار حرف خوبی زد بهمون گفت شما آزادین توی این کشور و توی دنیا هر کاری که دوست دارین انجام بدین هر کاری.... همه کلاس چشماش گرد شد...گفتیم چطوری ...اون عینک بزرگشو که عین دو تا ماهیتابه رو صورتش بود جا به جا کرد و با اون لهجه شیرین تر کی اش گفت : فقط دو تا شرط داره ! چی: اینکه اولا مطابق با قانون باشه و دوما مطابق با شرع و دین هر کس..دیدم راست میگه .
نتیجه اخلاقی: هیچوقت عینک کسی و لهجشو مسخره نکنید چه بسا اون پیش خدا از شما عزیز تر باشه.
گاهی توی این دنیای پله برقی و آسانسور که فوری به طبقات بالا می رسیم شده فکر کنید کاش یه آسانسور هم برای رسیدن به خدا بود خدایی که ما در حقش بندگی نکردیم. اصلا بندگی نخواست بیچاره ، با مرام خودمون هم رفتار نکردیم.گاهی بوی تعفنمون همه جا رو میگیره.من میگم اگه ما خدا رو عین دوست پسرمون ،دوست دخترمون یا همسرمون دوست داشته باشه دنیا گلستان میشه (دوستی های واقعی) اما نداریم نگین نه تو چقدر سختگیرانه حرف میزنی...نه داداش نداریم زور نگو ..چطور وقتی دوست پسرمون میگه این رژ بهت میاد از دفعه بعد پر رنگ ترش می کنیم و همیشه می زنیم اما خدا میگه حجاب بهت میاد میگیم اااه من دوست ندارم اینجوری بهم میاد...نگین این دختر جزو طرح عفاف و حجاب ها نه بابا.اما فقط یه حرف بچه مثبتانه است.وقتی میگیم خدا رو دوست داریم ببینم به اندازه کی دوسش داریم اگه هیچکس هیچکس پس رژمون رو به خاطر اون پاک کنیم.
نتیجه اخلاقی:وقتی سوار آسانسور میشید به این فکر کنید که یکی یکی از داخل آسانسور خارج شویم نه همه با هم.
و حج
حج یعنی عبودیت،حج یعنی نذر به درگاه خدا،حج یعنی دلهره و اضطراب برای پذیرفته شدن،حج یعنی وقتی اسمت را می خوانند فریاد می کشی و اشک می ریزی؛یعنی فقط دعا میکنی و به نام الله مسجد دانشگاه خیره می شوی که خدایا مرا از یاد مبر خدایا مرا هم بپذیر. حج یعنی شوق لباس احرام ،یعنی خداحافظی با عزیزانت اما برخلاف همیشه دلت می خواهد زودتر از کنار آنان بروی و اشک نمی ریزی ،حج یعنی در هواپیما تصور می کنی که آنجا کجاست؟و فقط تویی و تسبیحت..می بینی؟؟!اینجا همه عاشق اند،همه منتظر که آنجا کجاست؟! ولی اینجا مدینه است جایی که شاید هر کجا قدم گذاری جا پای پیامبر و علی و فاطمه است.حج یعنی لحظه ورود،به مسجد النبی یعنی وقتی تمام وجودت به هم می ریزد،انگار کسی تو را در خود می شکند ،انگاراز دنیا به سوی معراج پرتاب می شوی،انگار....
اولین نماز در مسجد پیامبر برایم شیرین تر از اولین نماز نه سالگی است.اینجا عرب و عجم و ترک جدا از هر برتری کنار یکدیگریم.اینجا نماز جماعت مسجدمان نیست اینجا قطعه ای از بهشت است،اینجا مثال هر که با تقواتر نزد خدا گرامی تر متبلور می شود.مدینه شهری است که هر کجا راه میروی باید ذکر کنی و صلوات بفرستی آخر تو جا پای پیامبر می گذاری.نمی دانم آن گنبد خضرا چه دارد که محو تماشایش می شوم ،آن گلدسته ها با دلم چه می کنند که اینگونه آشوب می شود.حس می کنم رحمت اللعالمین مرا می بیند،عبادتم را می شنود ،حرف هایم را،درد و دل هایم را،انگار پدرم بود.نه....نه...او از پدرم مهربان تر است.
آن خانه کوچک ،آن قبر نور ،محراب پیامبر و خانه ی دختر مسمار دیده اش.آنجا ..آنجا روضه رضوان بود،جایی که هر شب به شوق او با فرط خستگی روزانه به سراغش می رفتیم.نمی دانی تو نمی دانی چه عالمی دارد خواندن قرآن و چه ها که سوره محمد (ص) با دلت نمی کند. این جا باغی از باغهای بهشت است.حس غریبی در تو راه ندارد چون همه به تو لبخند می زنند،چون دوستت دارند آخر اینجا سُنی ترکیه ای به من کمک می کند که گم شده ام را بیابم چرا که با هم حرف می زنیم راجع به قرآن و دین انگار همه با هم عقیده مان یکی است.
اما بقیع و دیگر هیچ.
بقیع نیازی به حرف و حدیث ندارد ؛بقیع محزونگاه تمام عاشقان است.آنجا کسی سوال نمی کند چرا گریه می کنی؟کنج بقیع که خلوت می کنی انگار همه تاریخ در جلو چشمانت صف می بندند؛ انگار می کنی همه آنها را دیده ای با آنها حرف زده ای،انگار عزیزترین انسان هایی هستند که دیده ای و با آنها زندگی کرده ای و حالا آنجا آرام و مطمئن خوابیده اند. اشک می ریزی که چرا از نزدیک زیارتش نمی کنی و فقط از دور نظاره گرشان هستی آنوقت یادت می افتد که درد دوری همیشه با ماست دوری از پیام آوران نور و وقتی بر میگردی دوری از دین و شاید خدا!
اکنون لحظه فراق است هفت روز گذشت به سرعت یک لبخند و شاید به مدت لغزش یک اشک. آرزو کردم کاش نمی گذشت اینجا همه فرشته اند، همه سفید پوش دست به دست هم با هم حرکت به سوی جهاد ، جهاد علیه نفس ، جنگ با شیطان ، دوستی با خدا. می خواهی جایی بروی که نمی دانی کجاست و همیشه نامش را شنیده ای و فقط عکسش را دیده ای و برایت تعریف کرده اند. اما دوری از جایی که تمام روز با ذکر صلوات راه می رفتی باید درود گویی، باید دل بکنی اما به خدا نمی شود آخر مگر می شود از شهر نور دل کند،آخر مگر تو می توانی از بهشت برگردی ؟!!! نمی توان.... سخت است اما فقط به امیدی به تو بدرود می گویم که شاید برگردم و دوباره ببینمت.
اینجا شجره است جایی که همه با هم نیت می کنند «لبیک اللهم لبیک لبیک لا شریک لک لبیک ان الحمد و النعمه لک و الملک لا شریک لک لبیک» این جمله روح از بدنت جدا می کند حس می کنی در آسمانی.حالا تو در تحریم هستی ،اکنون نباید به خود فکر کنی آیینه نبین، عطر نزن، مواظب لباست باش،کسی را آزار مده، قسم نخور، فحش نده، فخر نفروش ؛ اینها همه تحریمت می کنند. چطور می توانی تحمل کنی؟!! اما باور کن من این ها را دوست دارم آخر یک روز و یک شب می خواهم یک انسان باشم یکی که خدا دوستش دارد.این ها همه سخت است اما لذت دارد. اکنون وقت طواف است... مواظب باش... طوافت را بشمار.... تکان نخوری... اینها همه به فرشته های طواف کننده سفارش شده،آرام آرام که قدم می گذاشتیم همه دلهره داشتیم آنجا کجاست؟چه حسی خواهیم داشت؟!!و هزاران سوال که از ذهنمان می گذشت و از هم می پرسیدیم و لحظه دیدار...
من نبودم آخر این منم که در مقابل خانه معبود ایستاده ام ... باورم نمی شود.... این من نیستم... نه... نه.. باور کن این تویی که در لباس احرام ،این چشمان من است که می بیند فرصت برای شک زیاد است اما اکنون وقت یقین است. پاهایم سست شد انگار نه قدرت داشتم و نه می توانستم تفکراتم را که از قبل داشتم عملی کنم.فقط این را می دانم که سجده کردم و اشک ریختم باور کن نمی دانستم که چرا اشک می ریزم، انگار همه دنیا به تعظیم خدا ایستاده و دعا کردیم، همه دعا کردیم و وقتی برگشتم دیدم که حاجتم برآورده شد،خدایا با دل من چه کردی ؟!!
«لحظه دیدار کعبه هر دعایی بکنی برآورده می شود» این جمله همیشه در ذهنم باقی مانده و من دیدم ،دیدم که اجابت شد.
نوشتن بعد چند ماه خیلی سخته اما همه تلاشم رو میکنم تا دوباره همون بچه مثبت قدیم باشم. دلم میخواست یه چیز شاد و جالب بنویسم اما باور کنید خیلی سخته و نمیتونم دروغ بگم.
گاهی اوقات آدم حس عجیبی داره یه چیزی بین آسمون و زمین بین هستی و نیستی پوچی و معنا . نمیدونم همه اینا رو حس کردید یا نه اما آرزو میکنم هیچوقت حس نکنید. احساس خوبی ندارم راستش دنبال آرامش میگردم گمش کردم دیگه تو وجودم نیست و خیلی از حس های خوب رو دیگه ندارم.
شدم یه آدمی که خودشو تو جریان تند زندگی انداخته تا سرنوشت اونو به هر جا که خواست ببره میخواد به سنگ بخوره یا نخوره.
هیچ چیزی منو شاد نمیکنه بهم آرامش نمیده شاید یکی بتونه کمکم کنه با یه حرف یه تلنگر یا حتی یه پیشنهاد . اما هنوز از خدا نا امید نشدم هنوز چشم امیدم به اون بالاست اونجایی که پر از ستاره است اونجایی که همین الان داره ازش برف میباره اونجایی که هر وقت دلتنگ میشیم و خسته به اونجا نگاه میکنیم آره آآآآآآآآآآآآآسسسسسممممممممووووووووون
کاش خدا اون بالا نبود همین پایین کنارم بود تو بغلم حسش میکردم 
خدایا باز کاری کن کنار هم باشیم با هم حرف بزنیم درد و دل کنیم و مهربون باشیم
خدایا کاری کن مثل قدیم ها وقتی دعا میکنم از ته دلم دعا کنم اونجوری که باورت دارم.
خدایا با این اوضاع باز من امیدم به تو هست تا با یه معجزه کوچیک یا یه اتفاق خوب بشم همون بچه مثبت قدیمی.
آمین
گاهي اوقات ..نه گاهي اوقات نه هميشه زن بودن به اندازه مرد بودن سخته..خيلي سخته...
يه زن مثل يه مدير مدرسه است که بايد همه چي رو مديريت کنه از وضع اقتصادي خونه بگير
تا بچه دار شدن ،تربيت بچه هاش،دلگرم کردن شوهرش،داغ تر کردن کوره محبت زندگي اش تا همه چي که فکرشو بکني......

گاهي اوقات از زن بودنم ميترسم يا نه بهتر بگم از اينکه يه زنه خوب نباشم ميترسم...
چون از بچگي آرزو داشتم مثل زني باشم که هميشه به زن بودنش افتخار ميکرد يکي مثل فاطمه
ميدونم نميتونم مثل اون باشم اما شبيهش که ميشه...
ولي بي انصافي نباشه يه زن خوب هميشه ميتونه کنار يه مرد خوب کامل بشه
من هميشه سر نماز دعا ميکنم:
خدايا به همه دختر هاي پاکدامن پسران پاکدامن عطا کن و بر عکس.
(خدا رو شکر دعام در حق خودم مستجاب شد)شما هم دعا کنيد
پروردگار مهربان من
نيرويي عطا فرما که زني باشم همانند فاطمه
اراده اي عطا فرما که فرزنداني تربيت کنم همانند فرزندان فاطمه
به تمام زنان پاکدامن همسراني عطا فرما همانند همسر فاطمه
خدايا کمکم کن خانه اي بسازم پايه هايش از عقل و شعور ،سقفش از عشق ،حريمش آزادي،
ديوارهايش صداقت و درش عفاف و پاکدامني
همه بگین آمين
اول از همه عيد همه مبارک شايد من آخرين کسي باشم که سال نو رو تبريک ميگم
ولي به هر حال ماهي رو هر وقت از آب بگيري ميميره.
نميدونم دروغ تو زندگي شما چه جايگاهي داره اصلا براتون مهمه يا نه ؟
اگه بلا نسبت شما کسي آدم دروغ گويي باشه ولي با اين حال دوست داره هميشه حرف راست و حسيني از بقيه بشنوه ..
نمي خوام از خودم تعريف کنم اما من اصلا آدم دروغ گويي نيستم اگه قرار باشه گوشي رو بردارم و بگم مامان خونه نيست حتي اگه با مامان دعوا هم کنم اين کارو نميکنم 
حالا همه اينا واسه اينه که بگم :
من هميشه به آدم هايي که هيچ تعهدي نسبت بهشون ندارم راست نميگم
چند عدد مثال:
وقتي تو دانشگاه يه هم دانشگاهيم ازم ميپرسيد اهل کجايي راستشو نمي گفتم
سوار تاکسي بودم راننده منو شناخت اما اينکه دختر بابامم يا عموم شک کرد پرسيد منم گفتم دختر عمومم
اين کار مثل خالي بستن تو چت رومه ..خداييش هيچ کس راست نميگه ...من يه چيزي رو هميشه راست مي گفتم هيچ کس باورش نميشد
وقتي ميگفتم من تا حالا هيچ bf ي نداشتم همه مي خنديدند اما خداييش اين ديگه راسته
من ميگم اين کار فضولي اصلا به هم دانشگاهيم چه که من اهل کجام ...فکر نکنيد از گذشته و خانواده ، و خودم فراري ام نه راستش هر کسي جاي موقعيت خانوادگي من بودم خيلي هم پز ميداد
خواهرم ميگه اين کار بده ..ولي من ميگم کسايي رو که نميشناسيم و هيچ تعهد اخلاقي نسبت بهشون نداريم لزومي نداره حقيقتو بگيم.
يکي بگه اين کارم خوبه يا بد ؟
